ضربان قلبم کیانا،ضربان قلبم کیانا،، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

کیانا یکی یه دونم

اولین روز دبستان بازگرد

اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها، شاد و خندان باز گرد باز گرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود با وجود سوز و سرمای شدید ریز علی پیراهن از تن می درید تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت ...
1 مهر 1391

دخترم تاج سرم

 دخترم تاج سرم من و تو هر دو ز یک آغازیم تو همان مادر فردایی من همان دختر دیروزینم نقشه کهنه دیروزی من نقش فرداهای تو نیست خوب میدانم من با همین چشم نباید به جهانت نگریست برسی تا به بی نهایت تا بدان قله اوج که تو را لایق بود آرزویم اینست که در آیینه فردایی تو نه تو حوا باشی نه شویت آدم همه انسان باشیم و من مادر دیروزی نه که همان دختر امروز شوم و بر این فاصله ها با قدمهای تو پیروز شوم   میشــــه اسـم پاکتو ر...
28 شهريور 1391

گلسر دخملم آخرسر به کار اومد

هوراااااااا بالاخره به موهای دخترم گلسر زدم.موهای دخترم بلند شده میاد جلوی چشماش البته فقط چند دقیقه روی سرش دوام آورد آخه بعدش از موهاش افتاد فدای موهای دخترم بشم کچلیشم دوست دارم ...
28 شهريور 1391

لحظه هام با کیانای نازم

عروسکم دیگه بزرگ شده کلی کارهای جدیدی انجام میده : دیگه کامل میشینه. عاشق نون و میوه و کاهو.البته به هیچ خوردنی نه نمیگه! خیلی هم ددری شده اگه کسی رو ببینه که از در خونمون رفت بیرون کلی گریه میکنه که منم برم جوجوی نازمه دیگه!  دوست دارم کیانا که شدی تمام لحظه های قشنگ عمرم   ...
27 شهريور 1391

مرواریدای عشق مامان

دختر نازم در تاریخ 22/6/91 شروع کرد به چهاردست وپا رفتن.و در تاریخ 24/6/91 هم مرواریدای خوشگلش از پایین جوونه زدن. فدات بشم عسلم که بابت در آمدن مرواریدات خیلی اذیت شدی ولی بالاخره در آمدن.  مبارکت باشه عشق مامان   ...
27 شهريور 1391

قل خوردن عروسکم

عروسک مامان تا حدودی میشینه البته به مدت چند ثانیه.از چهار دست و پا رفتنش هم که خبری نیست فقط حالت چهار دست و پا رو میگیره ولی با قل خوردن خودشو به مقصدش میرسونه برای همین بیشتر وقتها که کار دارم محاصرش میکنم و کلی گریه میکنه که بزار برم به همه چیز دست بزنم   ...
8 شهريور 1391

کیانا عزیز دلمی

کیانای عزیزم خیلی دوستت دارم و بیشتر از تو خدای خودمو دوست دارم که تورو برای من قرار داده تا در کنارت احساس خوشبختی تام رو داشته باشم  عاشقتم کیانا   ...
8 شهريور 1391